تبلیغات
عاشقانه های مهرداد و نگین
... عمومی ,

شب آمد و من در کنج خلوت تنهاییم

به انتظار آمدنت درمانده ترینم

به خود میگویم:گر بودی اینجا چه میکردم؟

چگونه در آغوش میگرفتمت

با کدام کلام میگفتم:با من بمان

در رویایم میبینم

 تو را در حالی که دست در دستم داری

و سر بر شانه ام،موهای افشانت را میبویم

و چه آشناست این نفس، بوی خوش زندگانی

به کالبد خسته ام می وزد،مانند آبی بر کویر

بر جان تشنه ام می بارد،و میگویمت دوباره :

شب را با من بمان،بیا دست در دست یکدیگر

 تا صبح بخوابیم

با هم روحی واحد در دو جسم،در درازی شب

برایت از تنهاییم می گویم

و شانه هایت رو با اشک هایم می شویم

تا بدانی بی تو چه هستم و چگونه میگذرانم

چشمهایم را میبندم و تو را میبویم

و این است لحظه ناب دوست داشتن

روزی دگر ز راه میرسد خلوت شب با هم بودن

را دوباره ازم میگیرند

میروی ...بگذار باور كنم كه بودی،

بگذار باور كنم كه برمیگردی

بگذار با رویایت خوش باشم،بگذار با آن نفس بكشم
 

بازهم در انتظار شبی دگر،خواهم ماند،خواهی آمد..

امیدم را ناامید مكن،پس بگذار ببویمت و مستی گیرم

تا شبی دگركه باز آیی،بیا كه خسته ترینم

بیا كه تنهاترینم ...بیا


2نوشته شده در دوشنبه 24 مهر 1385 ساعت 10:40 ب.ظ توسط مهرداد   نظر شما ()
ویرایش شده در - ساعت -

صفحات :