تبلیغات
عاشقانه های مهرداد و نگین
... عمومی ,

روزی که اخرین نگاهت را به من هدیه دادی از یاد نمی برم . 

چشمانم بارانی بود و دلم اشوب.که تو رفتی در سراب کویر دلم

گم شدم. شاید نمی دانستی پرنده ی زخمی روحم پشت میله های

قفس عاشقت بوده و راهی برای یافتنت نداشته است.و هنوز هم گلوی

پر از بغض من بعداز پر کشیدن تو صدایت می زند که شاید باد صدایم

را به گوشت برساند و تو بشنوی که هنوز دوستت دارم... 


2نوشته شده در شنبه 25 آذر 1385 ساعت 08:42 ب.ظ توسط مهرداد   نظر شما ()
ویرایش شده در شنبه 25 آذر 1385 ساعت 08:42 ب.ظ

صفحات :